آی ای عشق

سلام
معمولا علاقه ای به نوشتن ندارم ، ولی احساسی میگه باید بنویسم.....

سال 88 بود که دیدمش ، در یک مسابقه علمی کشوری ویعد از اون دیدار تا امروز فقط در حد مجازی و دورا دور پوستاشو می خونم..........از همون موقع مثل دونه ی یک درخت تنومند که سالهاست در دل خاک منتظر یه فرصته تا رشد کنه، و ناگهان یه باران ملایم بهاری بهش میرسه، شروع کرد به رشد کردن و امروز دیگه یه درخت بزرگ شده، اوایل یه شوخی میگرفتم و سعی میکردم ازش فرار کنم، اما یک سال بیشتره که مثل خوره داره همه ی وجودم رو میبلعه.......اما عواملی هست که همیشه عامل شدن که هیچی نگم .....................مثل دوری ، مثل نداشتن اطلاعات کافی و.... و..... و...... . اما انگار دوری خانم میم مهمترین عامل بوده و هست، یا شایدم من آدم ترسوییم

هنوزم نیدونم چی درسته چی غلط؟!

کاش یک روزی این را بخوانی خانم میم............................... تا بدانی چقدر دوستت دارم ..............

.... قابل توجه دوستان سر خوردن بد دردیه


/ 0 نظر / 8 بازدید